بخشی از مصاحبه ر. اعتمادی

خبرنگار ويژه اطلاعات هفتگی شدم و بعد از دو سال كار در مجله زير نظر سردبيرانی چون انور خامه و سعيد وزيری دوباره به روزنامه برگشتم و شدم دبير قسمت فرهنگی و ورزشی جوانان روزنامه كه صفحه پنج روزنامه بود و بيشتر رپرتاژهای آن صفحه را در باب گزارشات روز می‌‌نوشتم. پيشرفت خوبی داشتم طوری كه به معاونت سردبيری روزنامه اطلاعات رسيدم.

از چه سالی به فكر احيای مجله جوانان افتاديد؟
سال 1345 به فكر افتادم زمينه برای انتشار مجله آماده است. جوان بودم نويسنده جوان‌‌ها بودم و با انتشار دو كتاب «تويست داغم كن» و «ساكن محله غم» با هزينه شخصی كه فوق‌‌العاده مورد توجه جوان‌‌ها قرار گرفت و به تيراژ متعدد توانستم با آنها تماس برقرار كنم و چند باری هم در روزنامه ميزگرد دانشجويی گذاشته بودم. آنها می‌‌آمدند و در روزنامه حرف‌‌هايشان را می‌‌زدند علاوه بر اين كه در دنيا نيز گروه‌‌های دانشجويی جوان غوغا می‌‌كرد اين ايده‌‌ها باعث می‌‌شد به فكر احيای مجله جوانان باشم.

برای اجرای آن چه كرديد؟
عباس مسعودی فوق‌‌العاده طرف‌‌دار افكار و ايده‌‌های روزنامه‌‌نويسی بود. در همين جشن هشتادسالگی اطلاعات در چند روزنامه اخير ليستی صد نفره ارائه شد از كسانی كه در موسسه اطلاعات تربيت شده‌‌اند. در دفتر او هميشه باز بود. من رفتم اين فكر را با او در ميان گذاشتم و گفتم من فكر می‌‌كنم جامعه در حال جوان شدن است و به مجله جوانان نياز دارد. ايشان گفتند ما دو بار تجربه كرده و شكست خورده‌‌ايم. روزنامه‌‌نويسانی كه روش كار كرده‌‌اند آدم‌‌های درجه يكی بودند گفتم آقای مسعودی بزرگترين اشتباه آن دو بار اين بوده كه بزرگ‌‌ها به جوان‌‌ها می‌‌خواستند بگويند چه كار كنيد من می‌‌خواهم مجله‌‌ای چاپ كنم كه جوان‌‌ها از مشكلاتشان بگويند. البته می‌‌دانستم كه با مخالفت روبرو می‌‌شوم ولی يك رندی كردم و زن روز را به رخ كشيدم و قول دادم تيراژ زن روز را می‌‌گيرم. به اينجا كه رسيديم گفت: برو و طرح رابده و كار را شروع كن بعد هم دستور داد تمام امكانات در اختيارم گذاشته شود تا كار را شروع كنم. در مهرماه 1345 اولين شماره مجله جوانان با طرح و لوگوی جديدی شروع كرديم.

پاورقی‌‌های شما كی شروع شد؟
از شماره سوم شروع كردم. همان موقع مد شده بود كه با مجله می‌‌گفتند مجله اعتمادی.

علاوه‌‌بر پاورقی كارهای ديگر هم داشتيد؟
دنبال انعكاس خبرهای هنری بوديم، اخبار خارجی را نيز انعكاس می‌‌داديم و گزارش می‌‌كرديم.

اما مثل اينكه ناگهان دچار افت شديد؟
خب بالاخره حسادت هم وجود داشت. يادم است مجله جوانان يك گردهمايی در امجديه گذاشت و سی‌‌هزار نفر آمده بودند و تشويق می‌‌كردند و همين‌‌ها باعث شد كه پشت سر ما حرف‌‌هايی بيايد كه به مذاق ساواك خوش نيامد. اميرانی يك مقاله بدون رتوش نوشت كه در ايران جوانكی پيدا شده ادای گارد سرخ چين را در می‌‌آورد و تلويزيون ثابت پاسال هم به ما حمله كرد. معلم‌‌ها به دانش‌‌آموزان دختر و پسر خود توصيه می‌‌كردند مجله نخرند و تمام اينها باعث شد تيراژ به هشت هزار تا افت كند.

شما هم با اين شرايط ادامه داديد؟
بله. به خودم متكی بودم. در روزنامه‌‌نويسی از خبرنگاری ساده تا باال آمده بودم و روی همين حساب بچه‌‌ها را جمع كردم و وضعيت را گفتم و اعلام كردم ديگر نمی‌‌توانم حق‌‌التحريرهای سابق را بدهم (آن موقع‌‌ها برای دو صفحه 2000 تومان می‌‌داديم) به هر حال گفتم بودجه مجله نصف شده و هر كه می‌‌خواهد می‌‌تواند برود. آنقدر به خودم مطمئن بودم كه می‌‌توانستم انفرادی مجله را در بياورم. به هر حال با اعلام شرايط به جز يك نفر بقيه همگی ماندند و گفتند اصلاً پول نمی‌‌گيريم. به هر حال تصميم گرفتيم محتويات مجله و مطالب را عوض كنيم و مجله را خبری كنيم. شگفت‌‌انگيز اينكه تيراژ اولين شماره هزار و پانصد تا بالا رفت. با خبرهای هنری و ورزشی و سينمايی و جنجالی مجله را بيشتر خبری كرديم. طوری كه دوستی در توزيع داشتم كه هميشه خبر تيراژ را می‌‌داد و اين تيراژ رفت تا چهار صد هزار تا كه در مجله اعلام شد و آقايان مجبور شدند. تمام امتيازات گرفته شده را پس دهند.

برای پاورقی‌‌های خود از كجا الهام می‌‌گرفتيد؟
مبالغه نمی‌‌كنم. 30 درصد تيراژ به خاطر آن‌‌ها پاورقی‌‌ها بودم و يادم است دانش‌‌آموزان اين داستان‌‌ها را در كشوی ميز مدرسه می‌‌خواندند طوری كه در نمايشگاه سال گذشته كتاب خانمی آمد و گفت آقای اعتمادی من به خاطر داستان‌‌های شما يك سال رفوزه شدم. به هر حال به همه چيز توجه داشتم و هميشه دنبال سوژه‌‌های واقعی بودم. يك بار تخيلی نوشتم و شكست خوردم و از آن موقع دنبال سوژه‌‌های اتفاق افتاده می‌‌رفتم. مثلاً ماجرای شب ايرانی را خبرنگارم از آلمان خبر داد كه يك دانشجوی آلمانی به خاطر يك دختر ايرانی خودكشی كرد و من عيد همان سال برای اين خبر و سوژه به آلمان رفتم و آن داستان درآمد. داستان‌‌هايی كه پشت ميز كارم نوشته می‌‌شد.

مجله نسیم، فروردین 1386