كوتاه شده مصاحبه علیرضا روشن با نویسنده

مثل افسرها می‌‌ماند «ر ـ اعتمادی» بلند بالا و اتو كشيده انگار تو خاكستر غلتيده باشد. ابرو و مويش همه خاكستری است. چشم‌‌هايش حتی. به رنگ خاكستر آتش از شب مانده می‌‌ماند؛ داغ و مخملی، چون خاكستری رنگينه چشم‌‌هايش بی‌‌قراری می‌‌كند. گاهی تيره و گاهی روشن. درست مثل چشم «مائده» در «مدار صفر درجه» كه ميشی می‌‌شد و رنگ عسل می‌‌گرفت و گاهی به يشمی می‌‌زد. بگذريم از هواپيماهايی كه گاه و بی‌‌گاه از پشت شهرك اكباتان بلند می‌‌شدند و از تو چشمش می‌‌گذشتند. ر ـ اعتمادی چيزی در چشم‌‌هايش دارد كه شايد خودش هم نديده باشد؛ يك لكه ابر شكل، به رنگ صدف كه تو دريای سربی قرينه‌‌اش موج بر می‌‌دارد. تصوير هواپيمايی كه تو چشمش افتاده بود، از وسط آن لكه ابر شكل گذشت و من اين را وقتی ديدم كه كنار پنجره خانه‌‌اش چشم در برابر چشم گرم گفت و گو بوديم.
خرج تاكسی و آب و برق و تلفن و گاز و اينها در نظرم واقعی‌‌تر می‌‌آمد. بحث را كشيديم به اسمش. گفتم: چرا نام واقعی‌‌تان را نمی‌‌گوييد؟
يك جوری گفت «راز من است» كه نتوانستم به دنبالش سوال دوم را مطرح كنم. پرسيدم: پس «مهدی اعتمادی» ديگر از كجا آمده؟ و شرح واقعه را گفت: «جريان اسم «مهدی» بر می‌‌گردد به وقتی كه قرار شد نخستين كتاب بعد از انقلابم «آبی عشق» در بيايد. مدير اداره كتاب آن موقع گفت: «گرفتن مجوز كتاب با نام «ر ـ اعتمادی» ممكن نيست». گفت: «بگذاريد با نام جديد منتشر كنيم كه همه بدانند كتاب‌‌ها واقعا مال شماست».
ناشيانه پرسيدم: «خب چرا؟ غرولند نكرد. حفظ ظاهر كرد و دوباره گفت: «اسم واقعی من را از اسم پدربزرگم گرفته بودند. من كه آمدم او رفت. نوزادی‌‌ام با بيماری‌‌های سخت گذشت. آن وقت توی لار فكر می‌‌كردند مرده به نامش حسودی می‌‌كند و من برای همين است كه مريض می‌‌شوم. از آن وقت بود كه «مهدی» صدايم كردند. مادرم اگر كسی از دوستانم می‌‌آمد خانه و می‌‌گفت با فلانی (نام شناسنامه‌‌ای من) كار دارم، می‌‌گفت: ما همچی كسی تو خانه نداريم. اين بود كه وقتی آن مدير از من خواست كتاب‌‌ها را با نام ديگری منتشر كنيم «مهدی» را پيشنهاد دادم».

روزنامه کارگزاران، تیرماه 1385